تبليغاتX
چند داستان کوتاه

چند داستان کوتاه

چند داستان کوتاه

                                          

                                  دشواری های یک سقوط                                                                                                                                    

چی شده جمشید؟

مرد سرش را از شیشه ماشین داخل برد و به زن نگاه کرد که آرام روی صندلی نشسته بود و داخل کیفش را می گشت.

- هیچی شما به کارت برس

زن سرش را بلند نکرد و آینه کوچکی در آورد و شروع کرد به زدن کرم به صورتش.

-یعنی چی؟ چرا اینجوری با من حرف می زنی؟

- چه جور با شما حرف زدم سرکار خانم؟

- همینچوری دیگه... داری مسخره می کنی.

صدای کلفت راننده آمد که سعی می کرد انگلیسی حرف بزند ولی بین حرفاش از کلمات دیگری استفاده می کرد.

- چی میگه جمشید؟

- نمیدونم دقیقا، لهجه داره...اینو فهمیدم که میگه ماشین خراب شده..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 17:12  توسط رضا شهبازی  | 

                   تو چی فکر می کنی؟

زن جلوتراز مرد پشت در ایستاد. مرد نایلون سبز رنگی را که دستش بود؛ روی زمین گذاشت و نفسی تازه کرد. زن داخل کیفش را گشت کلید را با عجله داخل قفل چرخاند. دستگیره را فشار داد و در با صدای کشداری باز شد. زن کلید را به سمت بیرون کشید اما بیرون نیامد. کلید را رها کرد و با گام های بلند به سمت در چوبی دستشویی رفت که بر خلاف دیگر درهای خانه باز بود و در را پشت سرش بست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 17:12  توسط رضا شهبازی  | 

اولا از دوستانی که در این مدت زحمت کشیدن و به اینجا سر زدن تشکر می کنم. در داستان دلایل لرزان چندین غلط تایپی بود که فرشاد به آن ها اشاره کرد و من در متن اعمال کردم و از همین جا از این همه دقت تشکر می کنم. از نظر آزاد هم صمیمانه تشکر می کنم. خود من هم اعتقاد دارم که بهترین جای داستان همان قضیه ساعت شنی و حسی که پسر به خاک قبری دارد که می داند خاک گور مادرش نیست و به خوبی آزاد این نکته را دریافته بود. در مورد پایان داستان که فرشاد به آن اشاره کرده بود باید بگم که اینجا در واقع نقطه اوج و گره اصلی داستان است که خواننده باید آن را بگشاید. در واقع به خواننده اجازه داده می شود که خودش به عنوان ناظر حوادث در کنار نویسنده پایان را ببیند و در مورد آن به تفکر بپردازد. البته فراموش نکنید این دومین داستان کوتاهی است که من نوشتم و انبوهی از اشکالات بر آن وارد است و من دوست داشتم دوستان بیشتر به ایرادات اشاره می کردند تا من در آینده مد نظر داشته باشم.

اما داستان یک بازی مداوم که در مدت کوتاهی نوشته شده و باز هم انبوهی از ایرادات را دارد که آقا رضا به خوبی بعضی از آنها را برشمرده بود. اینکه رضا گفته در بخشی از داستان به مرس نسبت های انسانی داده شده را می پذیرم. اما اینکه آن را ایرادی بدانم نه. در این داستان به صورت کاملا بی طرفانه سعی کردم چند دقیقه یا ساعت از زندگی مردی را به تصویر بکشم و بیشتر به عنوان یک دوربین حرکات و سخنان شخصیت ها را نشان بدهم. به هر شکل یکی از شخصیت های داستان مرس است که در چند جا از داستان کاملا به مرد نزدیک می شود و مرد نیز او را می پذیرد. در واقع مرد در بسیاری از دیالوگ هایی که با مرس دارد با خودش و با آن بخش از روانش که کارهای او را به سخره می گیرد به جدال می پردازد مثل آغاز داستان. در واقع مرد بسیاری از پرسش هایی را که نمی تواند به آنها پاسخ درستی بدهد با مرس در میان می گذارد یا اینکه از مرس به عنوان داور و قاضی کمک می گیرد.

در این داستان من فقط روایتگر برشی از زندگی نا بسامان یک مرد هستم و بس. اینکه مرد در جامعه با چه مسایلی مواجه بوده یا اینکه جامعه چه قدر در ایجاد این حالات روانی در مرد موثر بوده است در این داستان مطرح نیست یا نمود بارزی ندارد. آنچه هست مردی است که توانایی حل کردن مشکلات زندگی اش را ندارد. تصورات غلطی در مورد زنش دارد و ...

اینکه ما در واقع مرد را سمبلی از انسان امروز بدانیم که در دالان های پیچ در پیچ زندگی ماشینی گرفتار آمده است و توانایی حل این مسایل را نیز ندارد و بازهم در پی ایجاد مسایل جدید نیز هست بهترین تصویر از این داستان نیست. این داستان تصویرگر بخشی از زندگی مردی است که نمونه ای از هزاران انسانی است که در زندگی خویش با مشکلاتی روبه رو هستند که شاید تصور و درک آنها برای ما دشوار باشد.باز هم من تحلیل داستان را بر عهده خواننده می گذارم که بهترین داور است.  

در پایان باز هم از این همه لطف شما تشکر می کنم. سعی می کنم ظرف هفته آینده دو داستان دیگر را اضافه کنم. تا اون موقع شاد و سبز باشید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:29  توسط رضا شهبازی  | 

           دلایل لرزان

 

مرد صدایی شنید. صدا شبیه افتادن چیزی روی زمین بود. سرش را از روی فرمان ماشین برداشت. از پشت شیشه ماشین پسری را دید که از روی دیوار داخل پیاده رو پریده بود. پسر به سختی از زمین بلند شد. پشتش را که خاکی شده بود، تکاند و با حرکتی سریع کیفش را از روی زمین برداشت. چند بار به در مدرسه و بالا و پایین خیابان نگاه کرد و بعد لنگ لنگان در طول پیاده رو به سمت بلوار اصلی شروع کرد به دویدن. مرد برای دیدن ساعتش مجبور شد آستین کتش را بالا کشید ، هنوز چند دقیقه ای به تعطیل شدن مدرسه مانده بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 22:22  توسط رضا شهبازی  | 

          یک بازی مداوم

 

-اینجوری بهم نگاه نکن مرس

مرد جعبه را روی میز گذاشت و کتش را در آورد. جیب بغل کتش را گشت گوشی موبایلش را در آورد روی میز گذاشت و خودش روی کاناپه لم داد.

-می دونم مرس ... ولی این با اون یکی فرق داره...

مرد جعبه را روی میز جابه جا کرد.

-خوب نگاه کن این یه کشتیه ولی قبلیه قطار بود یادته؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:0  توسط رضا شهبازی  |